بازی زندگی....
آری اینچنین می شکند اوج غرور انسانیت آری انگونه می شکند بازی زیبای کودکانه , چشم های معصوم, لبهای پاک و سرانجام احساس آدمیت .... و اماچشمها اشکهایی که جاری می شوند آری بازی زندگیست آری ... باور نمی کردم روزی گونه هایم به خاطر چشمان پسرکی تنها و غمگین خیس شود گمان می کردم سنگم سنگی بی احساس اما امشب..... زمانی که صدایش به خاطر بغزی که در گلو داشت سنگین شده بود و پاهایش به خاطر احساس آزادی که نوشیده بود توان راه رفتن نداشت آری اینگونه می شکنند انسانها و هر باره به زیر بار سنگین ملامت های خود له می شوند .... نه این مضحک نیست, دردیست سنگین چگونه باور کنم ... چگونه .... ای انسان نماها ببینید اشکهای پسرکی که در اوج تنهایی بارها و بارها از درون مرده است آری بیبینید این شکست است آری ببینید. و اما اشکها نمی توانم باور کنم نه این دنیایی که روزی دم از آن می زدم نیست آری حق با اوست دنیای حقیقی جایی دگر است....

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:59  توسط محمد مرتضوی
|









