تبليغاتX
دل نوشته های من که دیگر من هم نیستم

بازی زندگی....

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387

آری اینچنین می شکند اوج غرور انسانیت آری انگونه می شکند بازی زیبای کودکانه , چشم های معصوم, لبهای پاک و سرانجام احساس آدمیت .... و اماچشمها اشکهایی که جاری می شوند آری بازی زندگیست آری ... باور نمی کردم روزی گونه هایم به خاطر چشمان پسرکی تنها و غمگین خیس شود گمان می کردم سنگم سنگی بی احساس اما امشب..... زمانی که صدایش به خاطر بغزی که در گلو داشت سنگین شده بود و پاهایش به خاطر احساس آزادی که نوشیده بود توان راه رفتن نداشت آری اینگونه می شکنند انسانها و هر باره به زیر بار سنگین ملامت های خود له می شوند .... نه این مضحک نیست, دردیست سنگین چگونه باور کنم ... چگونه .... ای انسان نماها ببینید اشکهای پسرکی که در اوج تنهایی بارها و بارها از درون مرده است آری بیبینید این شکست است آری ببینید. و اما اشکها نمی توانم باور کنم نه این دنیایی که روزی دم از آن می زدم نیست آری حق با اوست دنیای حقیقی جایی دگر است....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:59  توسط محمد مرتضوی  | 

آسمان آبیست

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

آسمان آبیست من دیگر تاریک نیستم تمامی دانه های سفید برف مرا همراهی می کنند آری دیگر تنها نیستم 1 سال درون تاریکی می درخشیدم و در اوج تنهایی افسوس می خوردم ..... و حالا تازه فهمیدم در سیاهی کسی نیست که با تو همراه شوند اما در سپیدی مطلق همه با تواند تتهاترین لحظات , در سپیدی لحظه ای است که دانه ها ی ریز برف با تو همراه خواهند شد و تو را هرگز تنها نمی گذارند ....افسوس که سالها در تاریکی مطلق به دنبال سپیدی می گشتم در حالی که هرگز به سمت سپیدی حرکت نمی کردم . تنها یک لبخند یک لبخند مرا از تاریکی مطلق به سوی سپیدی برد حال دیگر آزادم در میان برف های زیبای پاییزی و به انتظار زمستان خواهم نشست تا بیاید و برای همیشه با من همراه شود آری زمستان اوج احساس خدا ,  در حالی که زیر برف ها قدم می زنی دست های خدا رو حس خواهی کرد که با دانه های مهربان برف صورتت را نوازش می کند ,به آسمان نگاه کن می بینی؟آری تو داری پرواز می کنی این برف ها نیستند که به سمت تو می آند بلکه این تو هستی که به سمت آنها پرواز می کنی و این یعنی عشق چیزی که سالها به دنبال او بودم , سوختن در زیر برف آه که چه زیباست دیگر تنها نیستم دنیا از آن من است آری آسمان برای من است بالهایم برای من است و این احساس قشنگ و برفهایی که رو زمین می نشینند تا به تو بگویند تا آخرین نفس با تو خواهیم بود و اما عشق....


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:20  توسط محمد مرتضوی  | 

تنهایی من

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387
گاهی وقت ها به خودم می اندیشم به اوج تاریکی به چشمهایم که دیگر روشنایی ندارند به قلبم که دیگر پاکی ندارم واقعآ من هستم نه.... آینه تو دروغ می گویی من نیستم این چشم ها از آن من نیست

صدایی می گوید چرا اینها خود تو هستی از تاریکی فرار می کنی در حالی که خودت اوج تاریکی هستی دیگر خودم را باخته ام آری دوباره پاییز آمد اما چرا..... در حالی که منتظر دیدن پاییز ی دیگر نبودم چرا دوباره پاییز را دیدم من دیگر تحمل گریه ی باران را ندارم من دیگر تحمل شنیدن صدای شکستن برگ ها را ندارم چرا باز من چرا..... می دانم غرق گناهم برای همین دیگر نوشته هایم روحی ندارد کاش به جای از دادن روح نوشته هایم روح خودم را از دست می دادم تا شاید آسوده می شدم از دیدن آنهمه تاریکی در اوج نور خدای من این همه اندیشه ی زیبا این پایان تلخ تنهایی .... چی چیز را می خواهی به من ثابت کنی که باز در آخر هر قصه من می مانم تاریکی شب و اشکهایی که دیگر جایی برای باریدن ندارند چرا از هر داستان زیبایی آخر به تاریکی خودم می رسم شاید این خوده منم که به آینه می رسم فکر می کنم که خود منم ..... نمی دانم دیگر نمی دانم باز همان صدای نا آشنا مرا به نوشتن دعوت می کند که نا خودآگاه شروع به نوشتن می کنم درحالی که می گفتم دیگر نمی نویسم آه آفسوس که دیگر این قلبم نیست که می نویسد دیگر دستهایم می نویسندو چشمهایم باز خوانی می کنند باورم نمی شه....... نه آینه تو دروغ می گویی این من نیستم

 من و تنهایی من

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:54  توسط محمد مرتضوی  | 

آری ما.......

شنبه پنجم مرداد 1387

آری من هنوز زنده ام اما افسوس که بار دیگر دنیای زیبایم را باختم این همان فریاد کودک تنهایست که می گرید از درد بی دردی آری بار دیگر با سکوت همراه شدم و دوباره به انتظار پاییزی دیگر خواهم نشست شاید بار دیگر دریا شدم آه..... افسوس که هستم اما با حروفی بی صدا فریاد می زنم ....آری سکوت , سکوت و باز هم سکوت ........ اما هنوز هستم و این نوشته هایمند که در تنهایی شب مرا به آغوش بی صدای خود می کشند ..... می نویسم شاید که روزی نو دگر بغضی بشکند با من حال این منم ونوشته هایم  و خدای خود و دیگر هیچ و بازم هیج.............

در خاکم و بی مزارم من     عاشقم اما بی صدایم من My Write

AloneDream-Boy

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:42  توسط محمد مرتضوی  | 

مرا ببر

جمعه هفدهم اسفند 1386
آه

در درونم چیزی فریاد می کند آری من تو را می خوانم آری من تو را می خواهم اما چگونه آه وای بر من چگونه در این ظلمت باطل تو را می خوانم اما هرگز به تو نرسیده ام آه سکوت ستارگان مرا به یاد پاییز طلایی می اندازد زمانی که در تنهای وجودم از خود تمنای ماندن می کردم در حالی که بی هیچ هدفی در سایه ها فراموش می شدم بر چشمهای آینه می نگرم آیا انها از آن من هستند پس چرا دیگر بی من هستند خداوندا به که گویم راز این دل چگونه به خود آیم زمانی که دیگر من هم نیستم چگونه گویم هیچ نبیند دردم هیچ نخواند قلبم

پس تو با من باش که بی تو  هیچم     در سکوت و تنگنای غم به خود می پیچم

ای تو تمام دنیای تنهای من        ای تو روزگار تلخ و شیرین من

مرا رخصت پرواز ده      ای که تویی روزی ده

دیوانه ی راز  وجود خودم      در تنگنای دل بی خود شده از خودم

مرا ببر

Dream-Boy

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:22  توسط محمد مرتضوی  | 

تنهایی

پنجشنبه نهم اسفند 1386
همیشه در پی کسی یا کسانی بودم که در تاریکی شبهایم مرا یار باشند اما هرگز کسی در این زمین نیافتم  من در جستجوی چه بودم نمی دانم حال که می نگرم با خود آرام گویم او همیشه با تو بود چگونه با او به دنبال کسانی میرفتی که تو را از تنهای نجات دهند در صورتی که او همیشه همراه تو بود آری کاش به خود بنگریم او همین جاست در درون ماست از ما به ما آشنا تر و از ما به ما نزدیک ترکسی که حتی لحظه ای از غفلت تو شاد نخواهد شد حال دیگر در جستجوی اویم که مرا آفریدو همیشه کنارم بود

Alone 

DreamBoy

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:9  توسط محمد مرتضوی  | 

نگرش

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
چشمانت را ببند

در پشت پلک هایت دنیای دیگریست شهری را خواهی دید به آنجا پروازکن همه چیز زیباست انسان های زیبا وخندان آری آنها را می شناسی چهره ی بعضی ها بسیار واضح آن ها دقیقآ همان کسانی هستند که تو دوستشان می داری با آن ها گرم سخن گفتن می شوی و

good city

 اندکی بعد دو باره به پرواز در می آیی از دور شهر دیگر را میبینی نزدیک و نزدیک تر می شوی شهر تاریک غم زده ایت انسانها همه با چهره های زشت وخشمگین به تو می نگرند آنها را نیز می شناسی تو  انقدر از این افراد متنفری که حتی حاضر نیستی لحظه ای با آنها هم سخن شوی و

bad city

 در بالای سرت نوری میبینی فرشته ای زیبا که با بالهای سفیدو و ظریف خود تو را می خواند به سمت او به پرواز در می آیی از او سوال خواهی کرد

 Angel

-اینهاکیستند؟

فرشته: اینها آدم های هستند که تو در قلبت داری

-پس چرا بعضی اینگونه بد خو و بعضی دیگر اینچنان زیباو خوش سخن هستنند

{فرشته لبخند میزند}:اینها بر طبق اون تصویری هستند که تو نسبت به آنها در ذهن داری بعضی ها را در درونت خوب می پنداری و بعضی دیگر را بد می پنداری 

و ادامه می دهد : شما انسان ها هم همانگونه در جهنم و بهشت جای خواهید گرفت که خودتان به خودتان چگونه نگاه کنید پس از همین الان جای خودت را می دانی

چشمهایت را باز خواهی کرد ولی جو دیگر خواهی دید

همه چیز به نوع نگاه ما بر می گردد مهم این است که شما چگونه می نگرید پس بیاید به گفته ی سهراب عمل کنیم چشمهایمان را بشویم و جور دیگری بنگریم

DreamBoy

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:32  توسط محمد مرتضوی  | 

خدا

شنبه بیست و دوم دی 1386
تو را می بیند او را حس خواهی کرد وقتی که در تنهایت او را می خوانی کسی که همیشه لبخند می زند کسی دوستت دارد و تو هرگز نمی توانی او را  سپاسگزار این همه دوست داشتنش باشی تا حالا به خودت فکر کرده ای ؟ شاید آینه بتواند کمکت کند رو به رو ی آینه بایست  و به قول حسین پناهی که حیف بز . واقآ تا حالا فکر کرده ای برای چه آمده ای برای چه هستی و به کجا خواهی رفت

روز ها فکرمن این است و همه شب سخنم          که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود                          به کجا می روم آخر ,ننمایی وطنم

ولی همیشه در پی این باش که او را دوست داشته باشی حتمآ تا حالا فهمیده ای که او کیست او :

کسی است  که همیشه لبخند می زند او همیشه بدیهایت را می بیند اما هیچ وقت  با بدی به تو اخم نمی کند همیشه به تو لبخند می زند می توانی همه جا ببینیش حتی درون خودت

God

DreamBoy

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:15  توسط محمد مرتضوی  | 

پرواز

پنجشنبه بیستم دی 1386
به آسمان بنگر آسمان تو را صدا می زند به او پاسخ ده بالهایت را بازکن بگذار تا بالهایت به پرواز در آیندبگذار باور کنی که ما میتوانیم پرواز کنیم ستارهها تو را می خوانند بگذار باور کنی که می توانی به امید عشق او پرواز کنی او کیست؟ او را می شناسی کسی که همیشه با توست به سمت او

پرواز کن از او در خواست کن 

Fly

DreamBoy

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:23  توسط محمد مرتضوی  | 

چهارشنبه نوزدهم دی 1386
لبخند

حتی در گریه هایم لبخند می زنم همه می پرسند این چه حکم است که این چنین با چشمان خیست می خندی هیچ پاسخی نخواهم داد کاش می دانستید که تمام دنیا در همین لبخند بچه گانه ام خلاصه شده است اری به من و به لبخندم بخندید که هرگز نخواهید فهمید

DreamBoy

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:33  توسط محمد مرتضوی  |